تهران‌نشین؛ دوست خوب زمین

۷ شهریور ۱۳۸۷

چندی قبل در مطلبی عکسی از جویی در تهران گذاشتم. ده‌ها کیلو زباله در آن جوی انباشته شده بود. عکس امروز اما نشان می‌دهد که افراد مقیم در پایتخت ایران، با شدت و حدت ویژه‌ای سعی دارند که هنرنمایی و میزان مسوولیت مدنی خود را به آسمان نیز نمایش دهند. برای همین هنگام فرصت مناسب، با مهارت خاصی زباله‌ها را به میان شاخه‌های درخت، درختی که قاعدتا در این فصل باید سبز و خرم باشد، پرتاب می‌کنند.

مرز واقع و خیال

۶ شهریور ۱۳۸۷

اولین بخش از سری نوشته‌های می‌نویسم که فراموشش کنم، نکاتی داشت که شاید از یاد خوانندگان این وبلاگ رفته است:

این همه آشفتگی نتیجه‌ی منطقی ندارد، اما کاملا واقعی است. خیالی در کار نیست [...] سخت آزرده می‌شوم اگر فکر کنید که این‌ها خیال‌بافی، قصه یا تمرین نوشتن چیزهای بی‌ربط است [...] من این روایات را می‌نویسم که شما به من بخندید و من بتوانم به خودم بخندم و بگویم همه این چیزها کشکی است.

من قصه‌نویس نیستم، فعلا علاقه‌ای هم به قصه نوشتن ندارم؛ قصه‌نویسی صناعتی است که من در آن نابلدم. قصه‌نویسی قریحه‌ می‌خواهد، تحقیق لازم دارد، نظم و ترتیب و مطالعه می‌طلبد و از همه اساسی‌تر چربدستی زبانی و ادبی پایه‌ی اساسی‌اش است. هیچ کدام از این‌ها - به شکلی که برای خلق قصه کارآمد باشد - در من یافت نمی‌شود.

در ذهن وقایعی هست که ممکن است الزاما واقعی نباشد اما به اندازه‌ی یک واقعه‌ی واقعی تاثیر بگذارد: یک کابوس تکرار شونده بدن را می‌لرزاند، ذهن را پریشان می‌کند و خواب را به هم می‌زند؛ اما به نظر می‌رسد که واقعا اتفاق نیافتاده است.

پرسشی ذهن را تحریک می‌کند: واقعی چیست؟

آیا ما به چیزی می‌گوییم واقعی که با چشم دیده‌باشیم‌اش؟ ای بسا وقایعی را چند جفت چشم می‌بینند اما صاحب هر جفت چشم روایت کاملا متفاوت با دیگر ناظران دارد. شاید ما به چیزی می‌گوییم واقعی که با ابزار دقیقه قابل ثبت و ضبط باشد - هر چه نباشد ما در عصر ربوبیت و سروری علم هستیم. اما این نگارنده جز کسانی است که باور ندارد علم را بتوان سنجه‌ی درستی و نادرستی هر چیزی کرد.

پیش آمده که متفرعنی دیده‌ام که به صرف برخورداری از بخش ناچیزی از منابع مالی، خود را فخر عالم بشری می‌دانسته است. یا زنی که با وجود خوبرویی، ایرادهایی بر ظاهر خود وارد می‌دانسته که حتی از نظر ریزبین‌ترین نگاه‌ها مخفی بوده است. گویاتر از این‌ مثال‌ها، حس هراسی است که صدای پایی در کوچه‌ی تاریک به وجود می‌آورد، غافل از این که صدای پا مربوط به یکی از آشنایان است که با شتاب سعی می‌کرده به شنونده برسد. می‌خواهم بگویم که برای این که چیزی بر ما تاثیر بگذارد، نیاز نیست که به معنی عرف واقعی باشد.

تصاویری که در سری نوشته‌های مذکور روایت می‌کنم، بر من تاثیر عمیقی گذاشته‌اند. گاه به گاه پیدا و ناپدید می‌شوند. تاثیر این تصاویر کم‌تر از بسیاری از تصاویر به یاد مانده از وقایعی که به اصطلاح واقعا در جهان خارج از من اتفاق افتاده، نیستند.

راستی، به نظر شما جهان خارج از من وجود دارد؟

می‌نویسم که فراموشش کنم

۵ شهریور ۱۳۸۷

در گوشه‌ای از حیاط یک خانه‌ی قدیمی، یک اتاق مخصوص خانه‌زاد وجود دارد. حال که دیگر خانه‌زادی نیست، این اتاق را به واسطه‌ی یک آشنای نه چندان آشنا به من کرایه داده‌اند. اتاقی حسابی آبرومند و تقریبا به شکل و اندازه‌ی اتاق یک هتل حسابی؛ با یک پنجره‌ی بزرگ که روبه‌باغچه‌ای باصفا است.

سه طرف باغچه، ساختمان و یک طرف دیواری که در ورود و خروج روی آن است. اتاق من یک ضلعش به دیواری که گفتم چسبیده و از پنجره‌اش در ورودی دیده می‌شود، البته از بین گل و گیاهی که باغچه را پر کرده و پیچک‌هایی که به ستون‌ها و سقف آلاچیق و سایه‌بان پیچیده. هیچ وقت نفهمیدم چه کسی به این باغچه رسیدگی می‌کند که این قدر باطراوت و روح‌نواز مانده است.

ساختمان اصلی دو طبقه است. بیشتر مساحت طبقه‌ی بالا بالکن وسیعی است که نرده‌های فلزی قشنگی دارد. نرده‌هایی که جای گلدان هم دارند ولی دیگر گلدانی در آن‌ها نیست. ایوان سایه‌بان دارد و پنجره‌های اتاق‌ها تمام قد و در مانند است. گاهی بعد از ظهرها که آفتاب می‌خوابد پرستار، خانم بزرگ را نشسته بر ویلچیر را می‌آورد روی ایوان و خودش می‌رود دنبال کارهایش. به نظر  می‌رسد در خانه فقط همین دو ساکن هستند. دختر آلامد و میانسال که اتاق را به من تحویل داد و شمرده حرف می‌زد و انگار عمری به خانمی عادت کرده بود، در همان خیابان‌های دور و اطراف زندگی می‌کند.

روزی نزدیک یک ساعت به خانم‌بزرگ نشسته بر ایوان نگاه می‌کردم، حتی پلک نزد. مثل کوه بی‌حرکت اما زنده؛ به نظرم چشم‌هایش نشان می‌داد که زنده است، چون همیشه انگار چیزهایی می‌دید که هیچ کس نمی‌تواند ببیند.

در یک بعد از ظهر تابستانی، دراز کشیده بودم و به پره‌های پنکه سقفی نگاه می‌کردم که با سرعت کمی می‌چرخید؛ ناگاه کسی به‌آرامی در زد. فکر کردم شاید پرستار، چیزی می‌خواهد یا کاری دارد. در را که باز کردم، خانم بزرگ را دیدم که تمام قد ایستاده است. آن قدر جا خوردم که بی‌اختیار یک قدم به عقب برداشتم و دستپاچه گفتم «سلام علیکم».  فقط گفت: «آمده‌ام خانه‌مان را نشانت دهم». نفهمیدم چطور شد که ناگهان متوجه شدم که داخل خانه‌ هستم، پیش از آن هیچ وقت داخل خانه را ندیده بودم. پاهایم زمین را حس نمی‌کرد و اصلا زمین را زیر پایم حس نمی‌کردم، اما پهلو به پهلو حرکت می‌کردیم. صدای مخملی و آرام خانم بزرگ نرم‌نرم چیزهایی می‌گفت در توضیح قسمت‌های مختلف خانه. حالا هر چه به مغزم فشار می‌آورم از آن قسمت‌ها هیچ یادم نیست. فقط کاغذ دیواری‌های قدیمی یادم است و تلفن‌های قدیمی و تلویزیون شاب‌لورنس و گرامافون مبله و چند دکور چوب گردویی در دار که داخل‌شان پر بود از چیزهای تزیینی اقصی نقاط دنیا.

رسیدیم پشت در اتاقی و خانم‌بزرگ پیش آمد و کلیدی در سوراخ قفل چرخاند؛ در باز شد.  با این که جلوی پنجره‌ها سراسر کرکره‌ی سایه‌روشن بود فوری فهمیدم که اتاق از اتاق‌های روبه ایوان است. متوجه دیوارها شدم که پر بود از پوسترهای خواننده‌هایی مثل تام جونز، پل سایمون، بیتل‌ها و چند کپی از کارهای نقاش‌های مدرن دهه‌ی شصت و هفتاد میلادی. همه چیز به شکل غیر طبیعی نو و زنده بود. تاحدی که احساس کردم که کسی چند لحظه پیش از ما اتاق را ترک کرده است. صدای خانم بزرگ درآمد «گفتم همین‌جوری نگهش دارند، بچه‌ دو روز می‌ره توی زیر زمین می‌خوابه اما عقل که به سرش آمد دوباره می‌آد می‌گه: چیزهام کو؟».

من حواسم رفته بود به ست صوتی آکایی نقره‌ای با بلندگوهای چوبی و گیتار فندر سرخ و سفیدی که کنار اتاق آویزان بود. چاپ اصلی کتاب‌های یان فلمینگ، اریک سگال، آلوین تافلر و حتی هربرت مارکوزه در کتابخانه دکوری داخل دیوار بود و  دوره‌های جلد شده‌ی مجله‌های تصویر، تماشا، بارو در کنار ده‌ها صفحه‌ی گرامافون هم در طبقه‌ای مخصوص دیده می‌شد. هوس کردم یک لحظه روی مبل چرمی بزرگی که شبیه یک دستکش عظیم بیس‌بال بود، بنشینم. سرم را برگرداندم به سوی خانم بزرگ که گفت: «می‌گن اعدامش کردن… آخر یک بچه هجده ساله را برای چهار تا روزنامه اعدام می‌کنند؟ نه. بچه‌ام هوایی شده فرستاندنش امریکا».

گوشم شروع کرد سوت کشیدن، دیگر هیچ نمی‌شنیدم. مثل سربازی که برای نوبت اول به میدان تیر رفته، ناخود آگاه به سوی ایوان حرکت کردم و بعد روی ایوان بودم، بدون توجه به کرکره و پنجره. به طرف ویلچر خانم بزرگ رفتم که اتاقم را ببنیم. دیدم:

و خودم را دیدم که در دم اتاقم ایستاده‌ام و مثل کسی که دنبال کسی می‌گردد، این طرف و آن طرف نگاه می‌کنم…

مطالب مرتبط

Safe Trip Home

۴ شهریور ۱۳۸۷

شهاب عزیز برایم پیوندی فرستاده که یک تک آهنگ از آلبوم جدید هنوز منتشر نشده دایدو از آن قابل دریافت است.

دایدو خواننده‌ای نسبتا کم‌کار است که به لطف صدای صمیمی، لحن بی‌تکلف و ترانه‌های هوشمندانه، طرفدارانی خاص دارد. پس از آن که امینم قطعاتی از ترانه‌ی از تو متشکرم او را در یکی از شاهکارهایش استفاده کرد، چشم‌های بیشتری متوجه این دختر انگلیسی کم سر و صدای ساده‌پوش شد.

آهنگ جدید در ادامه‌ی سبک و شیوه‌ی آشنای اوست. اگر این قطعه به عنوان مظنه‌ی سبک و سیاق آلبوم جدید در اختیار عموم گرفته، حتما می‌ارزد که آدم دو سه ماهی منتظر سومین آلبوم خانم دایدو بماند.

چیزی نگو، کارت را بکن

۳ شهریور ۱۳۸۷

یا می‌توانید از چیزی صحبت کنید، یا می‌توانید به آن عامل باشید.

از حراف‌ خودپسند خوشم نمی‌آید - کاری هم به مصرع مستعمل «کین جلوه در محراب و منبر ندارم». به سادگی فکر می‌کنم کسی که در چیزی غرق است چندان فرصت سخنرانی‌های غرا و صدمن یک غاز ندارد. افرادی که مدام و مکرر در توصیف صفات و فضائل خود صحبت می‌کنند، نشان می‌دهند که بهره‌مندی‌شان از نیکی‌هایی که می‌گویند منحصر به وراجی و مزخرف‌گویی است.

در جستجوی مفاهیم فراموش شده ۲

۲ شهریور ۱۳۸۷

قریحه

قریحه و ذوق چه فرقی با هم دارند؟ با مراجعه به لغت‌نامه تفاوت زیادی در معنی مشترک و مصطلح آن‌ها دیده نمی‌شود (ذوق معانی گوناگونی دارد).

ولی من ترجیح می‌دهم  لغت‌نامه‌ها را ببندم و این دو کلمه را مترادف هم استفاده نکنم. قریحه به نظرم مناسب معرفی خصلت صاحب‌نظری است که طبعی مستعد و سلیقه‌ای تربیت شده دارد. ذوق اما چندان پرورده نیست، بیشتر لحظه‌ای است و از سر اشتیاق. کسی ممکن است «سرذوق بیاید» اما کسی که «سرقریحه بیاید»، دیده نشده. قریحه در خیلی از شئون آدمی خودش را نشان می‌دهد اما ذوق چنین نیست؛ ذوق مثل برقی پیدا می‌آید و ناپدید می‌شود. این بیت مولوی که صاحب خر گم شده را در حال شعر و آوازخوانی توصیف می‌کند، بخش خوبی از معنی ذوق را آشکار می‌کند:
تو همی گفتی که خر رفت ای پدر
از همه گویندگان باذوق‌تر

شما چه فکر می‌کنید؟

مطالب مرتبط

یک دست و چند هندوانه‌ی بزرگ

۱ شهریور ۱۳۸۷

پرسیده‌ بودم «مهم‌ترین،‌ حساس‌ترین و دشوارترین شغل شناخته‌ شده‌ی دنیا کدام است؟». تعدادی از خواننده‌ها نظر و پاسخ خود را ثبت کرده بودند،‌ اکنون نوبت پاسخ من است:

شغل مورد نظر، شغلی است که شکل کلاسیک و شناخته‌ی شده‌‌ی آن رفته‌رفته در حال انقراض است. آدم‌ها عوض‌ می‌شوند و دنیا عوض می‌شود؛ پس بعضی از مشاغل شکل عوض می‌کنند یا از بین می‌روند یا بسیار محدود می‌شوند؛ مثل حروفچینی سربی، گرمابه‌داری، پینه‌دوزی، مدیریت کاروان و… . دریغا که انقراض این شغل از بلاهایی است که دل را به درد می‌آورد. تصور دنیایی بدون آن برایم سخت است و عواقبت سبک‌شمردن و سرکوب آن نیز هولناک.

شغلی آن قدر شریف، طاقت‌فرسا و چند وجهی که حتی شغل در نظر گرفته نمی‌شود. افراد کوته‌بین ممکن است در دل بگویند «مگر این هم شغل است؟». بلی آن‌هم از نوع تمام وقت که صبر، ظرافت، سلیقه، سخت‌کوشی، ملاحت، اخلاق و جذابیت را با هم می‌طلبد. خانه‌داری شغلی است که در حال حاضر کسان بسیار نادری آن را به شکل مناسب انجام می‌دهند. بخشی از خانه‌داری سنتی مدیریت و برنامه‌ریزی است، بخشی تعلیم و تربیت، بخشی آشپزی و تغذیه، بخشی خدمات و نگهداری، بخشی نظافت و بهداشت، و مهم‌ترین بخش برقراری تعادل بین تمام چیزهای ذکر شده. شاید واکاوی شما با من متفاوت باشد، اما اگر مدتی به خانه‌داری فکر کنید متوجه اهمیت، حساسیت و دشواری آن خواهید شد. تمام اجزای تشکیل‌دهنده‌ی خانه‌داری به تنهایی شغل مستقل، دشوار و حساسی است.

تمام احترام و خضوع من تقدیم به زنان خانه‌داری باد که عمری با فروتنی این کار مهم را انجام دادند. سلام خدا بر زنده و مرده‌ی آنان باد.


Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License